|
|
|
|
|
خدمت عموزادگان گرامي سلام عليكم. پيامتان را كه در قسمت نظرخواهي قرار داده بوديد مطالعه نمودم. از اينكه مرحمت نموده و به وبلاگ اين حقير گوشه چشمي عنايت فرموديد حق يارتان.شعر زير كه در مدح مادرمان حضرت زهرا سلام الله عليها توسط يكي از دوستان سروده شده را تقديم حضور سبز عاشقان ولايت مي نمايم. از اينكه لطف نموده و لينك اين وبلاگ را در وبلاگ كنيزان حضرت زهرا سلام الله عليها قرار داديد سپاسگذارم. يا زهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرا. سيد محمد يزداني. از دل شب به سحر بيدارم چونكه از هجر پدر بيمارم * دوست دارم كه اجل باز آيد برسم نزد محمد (ص) شايد * دلم از اهل مدينه است كباب اهل يثرب تن من داده عذاب * وسط كوچه رهم مي بندند به غم و غربت من مي خندند * زده اند چهره من را سيلي جاي سيلي به رخم شد نيلي * پدرم كاش مرا مي بردي جان من بيش نمي آزردي * بهر زهراست خدا حق فلك شد نصيبم و سط كوچه كتك * سينه ام بين در و آن ديوار شده محزون ز ضرب مسمار * پهلويم را ز جفا بشكستند ريسمان دست علي مي بستند * تازيانه زده اند بر بدنم گر نيايي كمكم مي شكنم * در تنم نيست توان اي بابا قامتم گشته كمان اي بابا * اي پدر دختر تو بيمار است سينه اش بين درو ديوار است * پيش چشمان علي مي زد بال بان كه گفت مرا كن تو هلال * به دلم ذكر علي و زهراست تا نگويي كه محقر تنهاست *
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 19:28 توسط تیم پشتیبانی
|
|
||
|
|
|
|
|
وله یضا فی علی اكبر فلك با این همه جور و جفا و ظلم كه داری تو را نبوده حیا و تو هیچ شرم نداری چرا كه مادر گیتی نزاده چون اكبر به حسن و قامت و خط مردنش چه سهل شماری ترا زكشتن اكبر بگو چه سود رسیده به غیر ینكه دل مادرش تو داغ گذاری شنیده ی كه شود عندلیب عاشق گل ولیك وقت طراوت شگفتكی و بهاری نه ینكه چون علی اكبر فسرده و پژمان فتد زرونق و حسن و شگفت و تاب و قراری بگوید یكه بدی اول كلام من بوقت نطق ولی در سكوت مضماری یا ستاره من زودتر غروب نمودی بلی كه كم شود عمر نجوم صبح وبكاری خسوف ماه شود در كمال و بدر عزیزا ولی خسوف تو پیش از كمال شد طاری دلم ترا وطن و قلب من شده قبرت تو در ضمیر من از جمله سرو اسراری وفا و سیرت و صهبائی ینكه جان دهد اكبر عزیز فاطمه بگرفته اش به سینه و زاری
در مدح حضرت علی اكبر
یا شهزادة فرخ رخ و فرخنده فرسائی جوان مهر طلعت ، مه لقا و زهره سیمائی نزاده مادر گیتی ، ندیده دیده دنیا نظیرت نوجوانی و مثالت قد رعنائی زهی گلزار طاها را كه دارد چون تو گل روئی خوشا باغ نبی دارد چو تو سرو سمن سائی ترا شمس ضحی دانم و یا بدر دجی خوانم معاذ الله مهر و مه ، كجا ین تور و سینائی عیان از روی رخشانت ، بیان از زلف افشانت نهارا"ذاتجلائی همی واللیل یغشائی تو پور نور یزدانی نژاد شاه مردانی دو صد موسی عمرانی برآری از تجلائی هزاران یوسف مصری علامت بود از آدم حكیت ز آدم خاكی كند آن نقش و زیبائی تو شبه عقل كلی اول خلقت شبیهت بود ز خط و قد و بالائی بخلق و خلق و گویائی چه یوسف بلكه آدم راچه آدم جمله عالم را تو مقصودی ، تو محبوبی ، تو هستی علت غائی حبیب الله جد تو ، حبیب هر دو باب تو حبیب جد و بابی تو ، حبیب فرو یكتائی قیامت نی سزد بر كس ، مثالت نی بود هر كس ترا منتج سزیت بس چنان صغری و كبرائی یا شبه الرسول ی هاشمی خال و غزالان چشم نبی صورت ، علی صولت ، قمر طلعت دلارائی زچشم یرگس مستت بسی دلها رود از تاب ملامت نی اگر لیلی كند عشق زلیخائی چو مادر داشت آنحسرت كشد زحمت شود راحت دهد در حجله ات زینب بزلفی چلیپائی الا ی حیف ، ثم الحیف ، صد حیف و هزاران حیف صنوبر قد كفن پوشد خدا صبری به لیلائی بسورد قلب مادر آنچنان كز داغ دل دارد روان بر صفحة رخسار از هر دیده دریائی چنان قامت چنان خلقت چنان رحمت چنان حسرت بسوزد عالمی زینغم چه صبری چون شكیبائی ز بانگ ین انت یا بنی و با ا با ادرك زمین كربلا پر شد فراز وا علیائی ز هجرت یابنی العفا بعدك علی الدنیا پدر خواند ، حرم نالد بلرزد عرش اعلائی نوی زینب و شور سكینه ، ناله لیلی یكی محشر عیان گشته ، خدا را ین چه صحرائی ز فرط غم عدو گرید ، سما از دیده خون بارد چه گویم كز غمت گشته در آنصحرا چه غوغائی
خدا را ی سِر تابان یا شاهنشه شاهان مكن نومید از آن دامان بفردا دست " صهبائی "
تضمین غزل حافظ
صبا زلطف رسان بهترین سلاله بر ید زهی بكهتر و مهتر چنان یاله بر ید بنازم آنكه جهان را بكف قباله بر ید چو آفتاب می از مشرق پیاله بر ید زباغ عارض رویش هزار لا له بر ید نگار من تو پس پرده ی ز چیست تامل تراست شش جهته و چادر كن دست تو سل زجور و ظلم خزان گشته سطح و نیست تحمل نسیم در سر گل بشكند كلاله سنبل چو در میان چمن بوی آن كلاه بر ید یا ولی زمان مظهر و مبین فرقان بشذ زشرع قوائم فتاد و ین زبنیان هزار سال و فزون در حجابی یشه امكان گرت چو نوح بنی صبر هست در غم طوفان بلا بگردد و كام هزلر ساله بر ید چه خوانم ین سر شوریده را شماتتهاست چه نالم ین تن پر عشق را ملا متهاست چه سازم از غم هجرت بدل جراحتهاست حكیت شب هجران نه ین حكیتهاست كه شمه زیبائیش بصد رساله بر ید ز تو فراز سما ارض مهد و خور به تلمع خدیو كشور یجادی و چراست تقنع بوصل یار دلا ناله كن بساز تضرع ز گرد خوان نگون فلك مدار توقع كه بی ملالت صد غصه یك نواله برید از آنزمان كه سرم كوی عشق تو بربود بنالم از غمت هر دم ز دل بر آرم دود ره علاج ندارم مگر زحضرت معبود بسعی خود نتوان برد گوهر مقصود خیال باشد كا ین كار بیحواله برید "عتیق" بریم عشق تو اندر است نه واعظ غریق بحر ترا كی فتد قبول مواعظ حدیث عشق تو هرگز نخوانده اخفش و حافظ نسیم وصل تو گر بگذرد ز تربت حافظ ز خاك كالبدش صد هزار ناله بر ید |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 19:12 توسط تیم پشتیبانی
|
|
||
|
|
|
|
|
دلم هوس كند از مدحت یكی سردار دو دست عشق به مدحش كند ز طبع مهار شمارم ازو صفاتش یگان یگان گویم به عقل ناقص و فهم قصیر و طبع فتار اگر چه منقبتش ا ظهر من ا لشمس است نعات وی شده مشهور بین خرد و كبار و لیك فیض وصافش چو بوی مشك و عبیر زیاد گردد چندانكه می كنی تكرار شهی كه صولت حیدر ز جبهه ات ظاهر نمود هیبت اژدر ز نعره ات اظهار توئی كه اسم تو مرسوم در حجاز و هوازن توئی كه نام تو معروف در بلاد و دیار نهنگ بحر بلائی و ببر دشت غزائی بطل كشی و مبارز فكن هژبر آثار دم مصاف یلان از نشست و شصت تو گراز وش تنه بر هم زند دود بقطار فراز نعره ات ار بگذرد ز دشت و جبل فغان ز دیو و دد ید نوا ز كوه و مغار توئی دلاور نا می سقی تشنه لبان بروز طف حسین را بدی مشیر و مشار ز بس وفا و كمالات و فضل مدغم توست ترا بخواند ابواالفضل مؤمن و كفار تراست باب حوائج لقب از آنكه نرفت ز سائلین تو كس نا ا مید از آن دربار بروز كرب و بلا بیرقت چو بر پا بود حریم شه همه روشن ضمیر همچو بهار چو آفتاب جما لت غروب كرد و نمود برون ز خیمه حرم را چو كوكب شب تار چو محو شد رخ تو همچو ماه تحت شعاع بانكساف همی برد شاه دین رخسار هدف ز پیكر تو تیر كین ز قوم دغا كمان ز پشت حسین و نواز زینب زار عجب نباشد و هر جا كه لاله شد شید فغان بلبل و چوكان غم و ناوك خوار سكینه از غم تو نا له ها برانگیزد كه عندلیب شود شرمسار در گلزار ز بازوان قلم گشته تو رفته رقم زنند خیمه و خرگاه شاهدین را نار فغان ز جور عدو بعد تو پراكنده شدند اهل حرم همچو كبك در كهسار ز بانوان حرم رفت بس بغارت زیب گشود دست تطاول عدوی بد كردار دلم ز عشق تو خرم فسرده زین افسون چو شهد حنظل آمیخته پریش و نزار بدانم آنكه سلیمان كجا غلام تو هست بدانجهت شده ران ملخ ز من در كار وگرنه یوسف مصری كجا كلاف كجا شه تبار كجا وین دو بیت بی مقدار چو یكدو جرعه ز جام می تو " صهبائی " بسر كشیده از آنست گشته مست و خمار وله یضا" كاروان غم بدشت نینوا چون در رسید بانك تكبیر آمد و صبح بلد آن دم رسید كربلا كرب و بلا دشت و بلا دشت بلا خوان ذلت گسترد با حزن و حسرت املاء جامها پر از غم و پر محنت از قالوا بلی شاه دین را وعده بود و برویش مهمان رسید از درد شد كربلا از خجلت ین میهمان زان بدی پر ناله و پر آه شد ین میزبان شه پذیرائی چنین دیدش بدادش جسم و جان چرخ از ین خلعت بر آن حرمت بتن جامه درید زد بكوی خیمه و برداشت از عشرت مهار لشكر عم بهر زینب شد قطار اندر قطار كی برادر خرگه بابم علی را بد قرار در فرازی از چه بر عكس پدر خیمه زدند خواهرا كز جام غم روز ازل می خورده ام عكس روی یار را اندر پیاله دیده ام زان سبب خرگه به عكس باب خود بستوده ام او بفیروز ی بدی باشم ببید من شهید زینبا بهر حسین كرب و بلا سد مرغزار وعد قوم و دود آه و اشك چشم زرین بهار نوجوانان لاله خون دلها شود بس داغدار از جفا باد خزان بید برین گلشن وزید بوده ام مرغ قطا دشت بلا دارم قفس جان دهم لب تشنه خرگاهم بسوزد از قفس وین همه صیاد كفر آخر همی دارد هوس دخترانم چون غزال از خیمه گه بید رمید كربلا گلزار غم سوته دلان بلبل زوی تیرها خار ستم نو خط جوانان گل زوی نغمه ها ز اهل حرم افراشته غلغل زوی شاه تشنه دمبدم جام بلا بر سر كشید موج زد نهر فرات و میراز او وحش و طیور لب بخشكید از حسین سیراب شد قوم شرور بد محرم شد محرم بر نوجوانان نی ضرور آب و نان بر روزه دار الله اكبر چون شنید خونی حق مغفرت را بی سزاوار است جون توام در طریقت با جنود مشركان شد دل " صهبائی " اندر انتظارت خون فكار آرزوی وصل دارد با كمال امتنان |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 19:10 توسط تیم پشتیبانی
|
|
||